در دل بسی پریشانم ، کارم اگر بسامان است
این کاخ تا فلک رفته ، از پای بست ویران است
یار ستمگری دارم ، در پشت خنجری دارم
حالا که زخمی ام کرده ، می گویدم پشیمان است
ایزد اگر نمی فرمود ، ختم پیمبرانش را
اوّل رسول زن می شد ، این دختری که چوپان است
من را بسی قسم داده ؛ روی اریکه لم داده
بر دست خاتمی دارد ؛ پندارم او سلیمان است
در آستین من مار و در پوستین او گرگ است
پیراهنی که خونین شد ، از آن ماه کنعان است
قرآن نهاده ام بر سر ؛ در دست دیگرم ساغر
لا حول جز تو ای دختر ! این منتهای ایمان است
سنجیده ام شکیبم را ؛ حوّا بیار سیبم را
آدم شدن بسی مشکل ؛ انسان شدن چه آسان است
با نیشکر ندارم خو ؛ با شوکران عجینم کن
گل های دامنت انگار ، پرورده ی مغیلان است
در این دیار نکبت بار ، هر سو که می دود چشمم
چشمان اشک ریزان یا سرهای در گریبان است
آن قدرها که می گویند ، این حبس خانگی بد نیست
هر شب بساطمان جور است ؛ چای است و شعر و قلیان است
نشناختم دگر خود را ، نفرین به صدق آیینه
هر کس که شب ندارد خواب ، از چهره اش نمایان است
برچسب:
نویسنده: سجاد بهرامی