خرید بک لینک

در دل بسی پریشانم ، کارم اگر بسامان است

این کاخ تا فلک رفته ، از پای بست ویران است

دختر چوپان

یار ستمگری دارم ، در پشت خنجری دارم

حالا که زخمی ام کرده ، می گویدم پشیمان است

ایزد اگر نمی فرمود ، ختم پیمبرانش را

اوّل رسول زن می شد ، این دختری که چوپان است

من را بسی قسم داده ؛ روی اریکه لم داده

بر دست خاتمی دارد ؛ پندارم او سلیمان است

در آستین من مار و در پوستین او گرگ است

پیراهنی که خونین شد ، از آن ماه کنعان است

قرآن نهاده ام بر سر ؛ در دست دیگرم ساغر

لا حول جز تو ای دختر ! این منتهای ایمان است

سنجیده ام شکیبم را ؛ حوّا بیار سیبم را

آدم شدن بسی مشکل ؛ انسان شدن چه آسان است

با نیشکر ندارم خو ؛ با شوکران عجینم کن

گل های دامنت انگار ، پرورده ی مغیلان است

در این دیار نکبت بار ، هر سو که می دود چشمم

چشمان اشک ریزان یا سرهای در گریبان است

آن قدرها که می گویند ، این حبس خانگی بد نیست

هر شب بساطمان جور است ؛ چای است و شعر و قلیان است

نشناختم دگر خود را ، نفرین به صدق آیینه

هر کس که شب ندارد خواب ، از چهره اش نمایان است

برچسب: نویسنده: سجاد بهرامی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 11:35

صفحه بندی