خرید بک لینک

خون در دلم از دست سرخابی که داری

مدهوشم از چشمان جذّابی که داری

بیدار شو

حالا که خورشید مرا انکار کردی

خوش باش با آن کرم شب تابی که داری

می خواستم در ملک قلبم شاه باشی

حالا شدی مخدوم اربابی که داری

باب دلم بودی ولی قانع نبودی

ارزانی ات یاران نابابی که داری

از طعمه های رنگ و وارنگت گذشتم

بر دیگری بگذار قلّابی که داری

پنداشتی بعد از تو آرامش ندارم

بیدار شو یک بار از خوابی که داری

عکس دوتایی مان اگر میل دلت نیست

عکس تکی بگذار در قابی که داری

پایان کار این افسانه با مرگ است ؛ رستم !

این خنجر و پهلوی سهرابی که داری

برچسب: نویسنده: سجاد بهرامی تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 11:35

صفحه بندی