در دل بسی پریشانم ، کارم اگر بسامان استاین کاخ تا فلک رفته ، از پای بست ویران است
یار ستمگری دارم ، در پشت خنجری دارمحالا که زخمی ام کرده ، می گویدم پشیمان استایزد اگر نمی فرمود ، ختم پیمبرانش رااوّل رسول زن می شد ، این دختری که چوپان استمن را بسی قسم داده ؛ روی اریکه لم دادهبر دست خاتمی دارد ؛ پندارم او سلیمان استدر آستین من مار و در پوستین او گرگ استپیراهنی که خونین شد ، از آن ماه کنعان استقرآن نهاده ام بر سر ؛ در دست دیگرم ساغرلا حول جز تو ای دختر ! این منتهای ایمان استسنجیده ام شکیبم را ؛ ح
برچسب:
نویسنده: سجاد بهرامی
خون در دلم از دست سرخابی که داریمدهوشم از چشمان جذّابی که داری
حالا که خورشید مرا انکار کردیخوش باش با آن کرم شب تابی که داریمی خواستم در ملک قلبم شاه باشیحالا شدی مخدوم اربابی که داریباب دلم بودی ولی قانع نبودیارزانی ات یاران نابابی که داریاز طعمه های رنگ و وارنگت گذشتمبر دیگری بگذار قلّابی که داریپنداشتی بعد از تو آرامش ندارمبیدار شو یک بار از خوابی که داریعکس دوتایی مان اگر میل دلت نیستعکس تکی بگذار در قابی که داریپایان کار این افسانه با مرگ است ؛ رستم !این خنجر و پهلوی سهرابی که داری
برچسب:
نویسنده: سجاد بهرامی
برچسب:
نویسنده: سجاد بهرامی
برچسب:
نویسنده: سجاد بهرامی
برچسب:
نویسنده: سجاد بهرامی
برچسب:
نویسنده: سجاد بهرامی
برچسب:
نویسنده: سجاد بهرامی
برچسب:
نویسنده: سجاد بهرامی
برچسب:
نویسنده: سجاد بهرامی
برچسب:
نویسنده: سجاد بهرامی
برچسب:
نویسنده: سجاد بهرامی